اخبار سیاسی

  • تاریخ: پنج شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۶ / ساعت ۰۹:۳۲:۲۱
  • شناسه خبر: 76860

گفتگویی خواندنی با آزاده دفاع مقدس؛

۵ سال اسارت در سختی و شکنجه گذشت/انگشت پایی که آب نبات شد

آزاد شده بودیم به کرمان رسیدیم و چون زمان زیاد گذشته بود راه خانه امان را بلد نبودم با چند تا از رزمندگان دیگر به قنادیی که آن محل بود رفتیم چون مدت زیادی بود که شیرینی نخورده بودیم و مزه اش را فراموش کرده بودیم هر کدام از آنها شیرینی خامه ای سفارش دادند .

به گزارش “صبح منوجان”به نقل از شبکه اطلاع رسانی آرمان کرمان؛ محمدرضا کیانی آزاده ۶ سال دفاع مقدس به مناسبت این روز چنین می گوید: در سال ۱۳۶۳ به اسارت حزب بعث در آمدم ۵ سال و ۵ ماه و۵ روز اسارتم طول کشید  که این دوران بسیار سخت گذشت.

نحوه اسارت

درست یادم هست سال ۱۳۶۳ بود در منطقه عملیاتی  ۱۵ کیلومتر از آب گذشتیم و به خط دشمن رسیدیم  و در مقابل دشمن مقاومت کردیم و قرار بود لشکری از سمت راست به ما ملحق شود ولی متاسفانه موفق نشد و ما مجبور شدیم صد کیلومتری به عقب برگردیم در همین حین بود که من مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفتم و شب در منطقه عراقی ها  که گل و لای زیادی هم بود ماندم  عراقی ها صبح روز بعد آمدند و من را با خود بردند.

از آنجا به طرف اردوگاه رفتیم، روزهای سختی را در پیش داشتیم رفتارشان با بچه ها خیلی بد بود ، بطوری که ماهی یک بار بچه ها را به باد کتک می گرفتند، و در طول ماه هم اگر کسی نماز می خواند و یا دعای کمیل و زیارت عاشورا حتما کتک می خورد، این کتک زدن ها بیشتر به خاطر برپایی مراسم معنوی بود.

در اتاقی که من بودم آنقدر کوچک بود که جا برای استراحت نبود ۲ تا و نصفی موزائیک در طول و ۹ موزائیک در عرض قرار داشت و وقتی که می خواستیم زیراندازمان را بیاندازیم می بایست آن را چهارلا می کردیم و هنگام خوابیدن دو تا دو تا به صورت برعکس می خوابیدیم، به این صورت که وقتی من می خوابیدم رزمنده دیگر می بایست پاهایش طرف صورتم می بود.

دوستانی که به کرمان برگشته بودند و  اصابت گلوله را به من دیده بودند به خانواده ام گفته بودند که محمدرضا شهید شده است ، به خاطر همین برای من ختم پرسه، هفتم و چهلم گرفته بودند و یک سنگ قبر هم برایم گذاشته بودند.

پس از مدتی که خیالشان جمع می شود که من شهید شده ام ، یک کارت اسارت به دستشان می رسد مبنی بر اینکه من به اسارت بعثی ها در آمده ام.

شیرین ترین خاطره

آزاد شده بودیم به کرمان رسیدیم و چون زمان زیاد گذشته بود راه خانه امان را بلد نبودم با چند تا از رزمندگان دیگر به قنادیی که آن محل بود رفتیم چون مدت زیادی بود که شیرینی نخورده بودیم و مزه اش را فراموش کرده بودیم هر کدام از آنها شیرینی خامه ای سفارش دادند و من نیز یک آب نبات چوبی در حین خوردن بودم که بیدار شدم  و متوجه شدم که تمامی اینها را در خواب دیدم و آب نبات چوبی که من می خوردم انگشت پای برادر رزمنده ای بود که برعکس من خوابیده بود این خاطره ای شیرین برای من بود.

تلخ ترین خاطره

زمانی که در سلول نشسته بودیم و هر کدام از بچه ها مشغول راز و نیاز بودند یک دفعه از بلندگو اردوگاه صدای رادیو پخش شد با این عنوان که “روح خدا به خدا پیوست” با شنیدن این این حرف همگی شوکه شدیم، ابتدا باورمان نمی شد ولی وقتی متوجه شدیم که حقیقت دارد هر کدام از بچه در گوشه ای کز کرده بود و با صدای بلند گریه می کرد بعضی بر سر و صورت خود می زدند و این تلخ ترین خاطره ای بود که در اسارت به یاد دارم.

نحوه عزاداری در اسارت

نزدیک تاسوعا و عاشورا بود که تعدادی از بعثی ها به اردوگاه آمدند و از همه بچه ها خواستند تا در محوطه جمع شوند و به ما گفتند که برایتان آمپول کزاز آورده ایم که باید به همه تزریق شود، و این آمپول را به همه تزریق کردند وقتی به سلول رفتیم بعد از یک ساعت درد عجیبی در دستمانمان حس کردیم ، متوجه شدیم که دشمن قصد داشته با این کار از عزاداری بچه ها جلوگیری کند. ولی مگر این درد می توانست جلوی سینه زدن و عزاداری بچه ها را برای اباعبدالله الحسین (ع) را بگیرد.

و اینکه روزی دیگر تعدادی از منافقین را به اردوگاه آوردند و از ما خواستند که هر عملی که آنها انجام می دهند ما نیز تبعیت کنیم و همان کار را بکنیم ، آنها  ساز و آواز می زدند و می رقصیدند و از ما نیست همین را می خواستند که ما چنین نکردیم و به همین علت همه بچه ها را به باد کتک گرفتند.

نحوه آزادی و بازگشت به وطن

وقتی قطعنامه امضا شد هر روز به ما وعده آزادی می دادند، از بس وعده دادند ما دیگر گوشمان پر شده بود و باورمان نمی شد، تا اینکه یک روز چند تا اتوبوس وارد اردوگاه شد و یکی یکی از اسامی ما خوانده می شد و می بایست سوار بر اتوبوس ها می شدیم ، اسم من هم جزو این لیست بود وقتی سوار بر اتوبوس شدم هنوز باور نمی شد که دارم آزاد می شوم، نزدیک مرز ایران که رسیدم و زمانی که نزدیک پاسگاه باغین وقتی هموطنانم را دیدم آن وقت بود که باورم شد واقعا ایرانم و آزاد شده ام، اما متاسفانه چون ۵ سال از اسارتم می گذشت چهره خانواده ام  را نمی شناختم.

پیامی برای مسئولین

یکی از مسئولینی که در اسارت داشتیم وقتی یک خبرنگار وارد اردوگاه شد تا مصاحبه کند به اوگفت تا حجابت را رعایت نکنی با تو مصاحبه نمی کنم وقتی به مسئول دیگر مراجعه کرد در جواب گفت: “ای زن به تو از فاطمه اینگونه خطاب است ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است” او مجبور شد تا روسری بپوشد.

ولی امروز دولتمردان ما در مجلس با زن خارجی سلفی می گیرند این  برای بچه های جنگ بسیار دردناک است که مسئولین این کار راانجام دادند جون این عمل در شان نظام جمهوری اسلامی نیست.

 

انتهای پیام/

برچسب‌ها



دیدگـاه ها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

  • آخرین اخبـار
  • پربازدیدترین ها

یادداشت

آرشیو
یادداشت:
احیای امر به معروف و نهى از منکر؛ مهم ترین اهداف قیام امام حسین(ع)

در ماه محرم مسئله امر به معروف و نهی از منکر بیش ا ...

یادداشت؛
مقابله با تهاجم فرهنگی با تهیه نوشت‌افزار ایرانی اسلامی

آنچه که در نوشت افزارهای خارجی دیده می شود ترویج ...

وبلاگ

آرشیو
الفباى فرهنگ حضرت معصومه سلام الله علیها تقدیم می شود

الفباى فرهنگ معصومه (ع) را به خاک پاى تو تقدیم مى ...

همراه با شهروند خبرنگار؛
نمایی از گلزار شهدای نودژ بخش آسمینون منوجان/تصاویر

شهروند خبرنگار ما تصاویری از گلزار شهدای نودژ برای ...

آرشیو ماهــــــــــانـــــــه